حسی که می خواستم،ندارم
وقتي اين موزيک
خودشو به ديوار مي کوبه
سرم نرم ميشه
دستام یخ می زنن
خودمو جم می کنم
 با این حالت
شاید بهتره باقی زمستون بخوابم
شايد بهتره باور کنم
تموم چيزي که حس ميشه
گرمی تنمه
و صدايي که ميگه
بخواب
اگه مي توني

کاش اينطور نبود
کاش يه اتفاق عجيب و خوب مي افتاد


  
نویسنده : .. ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

 


در واقع
ميشه از همه اينا لذت برد
اگه ادم مجبور باشه
خيلي چيزا هست
که مهم نيست
اگه ادم مجبور باشه
در نهايت
يه راه بيشتر نيست
که همه ميرن
بعضي ها
همه چيز رو مي دونن
و بعضي ها
فکر مي کنن همه چيز رو مي دونن
يه جوري سرمون گرم مي شه
با اين که مسخره اس
اين خط عوض کردن
ولي بايد حرکت کرد
تا زمان حرکت کنه
من مجبور نيستم
وانمود مي کنم
تا خودمو راضي نگه دارم
اين خيلي مهمه

 

  
نویسنده : .. ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤


 

 


چشماتو باز کن
به جلو
و تا هرجا رفتی
سعي نکن یادت بیاد چی دیدی
نگران باش که
بالاخره یه روز
پوست تو رو هم می کنن
شاید هم خودت پوست بندازی
شاید یه روز برگردی
شاید یه روز یادت بیاد
و همه جا رو بو بکشی
کاش می تونستم
تمومش کنم
صبر نمی کردم
برای سخت تر شدن
برای روزی که بهونه ای برای ادامه نداشته باشم
و حالا می بینم
که خیلی از مرحله پرت افتادم
که نمی تونم از اول شروع کنم
که حتی اگه اینم بشه
خیلی چیزا رو نمی شه عوض کرد
خیلی چیزا
بیشتر ازونی که گرفتم
از دست دادم
شاید ابله بودم
شاید احمق بودم
شاید می دونستم
اما جرئت نداشتم
گیج شدم
تاب می خورم
تاب می خورم وسوت می زنم
تاب می خورم و داد می زنم
چشماتو باز کن
تا حداقل ببینی
اگه به گا میری
واقعا
انتخاب دیگه ای نیست

 

  
نویسنده : .. ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤


 

 

سرم سنگين شده
دستام يخ زدن
تو یه شب سرد
وقتی می فهمم
حفره هايي هست
که هيچوقت پر نمي شه
زير لب میگم
کي اهميت ميده
با يه خنده تلخ
تنم می لرزه
دستامو به هم می مالم
تجسم می کنم
هنوز چيزايي هست
که باهاشون بخندیم
و دل کندن
ساده نيست
هنوز چيزايي هست
که ببينيم
که بشنويم
که لمس کنيم
هنوز چيزايي هست
که ادمو به زانو در بیاره
و حفره هایی هست
که هیچوقت پر نمی شه

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤


 

 
اگه ديدي دري احيانا باز مونده
يه نفر هست
که بکوبونه تو صورتت
بعد در بزني
با صورت کوبيده
کسي که باز مي کنه
خودتي
و همون داستان تکراري
هي پسر
حواست کجاست!!!

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ،۱۳۸٤


 

 

 

واقعا اونطور نيست
که تو بخواي
و اين بيشتر از اين که ازاردهنده باشه
سرگرم کننده س
اوني ميزو برميگردونه
که کم اورده
اوه نه
من که مي خندم
و توقعي ندارم
فقط گاهي اوقات
رويا مي بافم
گاهي  چت مي زنم
و ادما رو تشخيص نمي دم
مخصوصا اين روزا
که همه يکي شدن
حالا فرقي هم نمي کنه
حالا که ديگه فهميدم
کسي نيست
با هر رابطه اي
بيشتر فرو ميرم
و اين تنهايي
منو بالا نگه داشته
سعي مي کنم اهميت ندم
هر گهي مي خوان بزنن
ترجيح ميدم به نتيجه اي نرسم
و ادامه بدم

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤


 

 


هوا گرفته س
تابستون سر اومده
چیزی نمونده
جز خطهاي سفيد
ميون تلخيه پاييز
و روياهايي که شايد يه روز
يه پاييز
که نمي شه خنديد
شکافته شه
و اینطوری
زندگی شکل می گیره

  
نویسنده : .. ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤


 

 


يه جاده
که ازش سرازيريم
و اين داره پخش ميشه
ابروهايي جمع شده
فيد ميشه به اتاقم
مدل موهام
لباسا همه زمستوني ميشن
اون گوشه
يه جفت کفش گلي افتاده
اينجا من خوابم برده
با جوراب
با دهن باز
و اين اهنگ تکرار ميشه
خوابمون برده
هم من
هم راننده که نميشناسم
سرعتمون خيلي زياده
نيش جفتمون تو خواب بازه
يعني من و خودم
کسی در مي زنه
ميگم تو نيا
در باز مي شه
خودمم
با صورت کوبيده و خوني
همچنان دراز کشيدم
همه نور بالا مي زنن
اينارو خواب مي بینم
راننده هم همينطور
فکر مي کنم
مي شينم رو تخت
سرم درد مي کنه
حضوري هست
اما نه اينجا
نه براي من
تو فضا
معلقم
نيشم بازه
ترس و دلشوره هم دارم
اينو يادم نمي ره
به چيزي فکر مي کردم
اون موقع
نه مثل حالا
واقعي شدم
با اينکه مي دونم
طناب يا پله اي نبوده و نيست
و من بي عرضه ام
که نمي تونم سرعت کم کنم
يا بپرم پايين
کاش از اين خواب لعنتي بيدار مي شدم
بیشتر از نیم ساعت نمونده
مي خوام تنها باشم
کسی نیست
سرگيجه هم دارم
میام تو اتاق
يه اهنگ می ذارم
چی بود یادم نمیاد
خودکار برمی دارم
چشمام تارشده
می نویسم
با خطي که نمي بینم
دنياي قشنگي بود
خط می زنم
دنياي زيبايي بود
چيز ديگه اي  يادم نمياد

  
نویسنده : .. ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤


 

 

کاری نمی کردم
کاری که کار باشد
فقط گاهی صبح ها
صدای حیوان در می اوردم
مثل خر عر می زدم
از ته دل
و از این کار خوشم می امد
و بعد با پاهایم
بازی می کردم
پاها خیلی هشیارند
وقتی بخواهید به راه دور بروید
شما را به راه دور خواهند برد
و اگر نخواهید
همان جا کنارتان می مانند
و هر وقت اهنگی باشد
می رقصند
بدون انها نمی توان رقصید
باید ابله بود
مثل ادمها که اغلب ابلهند
تا بتوان حرفهایی چنین ابلهانه زد
ابله چون پاها
شاد چون سهره
سهره شاد نیست
تنها وقتی که شاد باشد شاد است
و زمانی که غمگین باشد
یا نه شاد و نه غمگین
غمگین است
ایا کسی می داند سهره چیست
تازه نام او که واقعا سهره نیست
ادم این نام را گذاشته
سهره سهره سهره

  
نویسنده : .. ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤


 

 


واقعيت
خودشو جا ميندازه
پاره پاره
از مسخرگی
پر می شم
پایین
زیر پام
یه چیزی یه حسی
میگه ول کن
که همیشه بوده
دستم عرق کرده
بالا
چن تیکه ابر
نقاشی شده
جلو
با دست نشونم میدن
چشام تار شده
عقب
نمی تونم ببینم
باد گرمیه
که تکونم میده
تاب می خورم
چشام می سوزه
اینجا معلق
حسی نیست
چشامو می بندم
فشار می دم
این رویای من نیست
گوشه اتاق
توهم موج می زنه
چراغ تاب می خوره
ترسناکه
گریزی نیست
رو سقف
پا می کوبن
انقد هست که لال شم
که بشاشم به خودم
چیزی نمونده
که بهش چنگ بندازم
چشامو می بندم
فشار می دم
واقعیت
خودشو جا میندازه

  
نویسنده : .. ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤


 

 

حتی
فکر تموم شدنش
پوست تنمو چروک مي کنه
اهي سرد
به سینم می کوبه
کاش جایی بود
رها می شدم
از این حجم سنگین
یه نفر بود
که حرف اخرو می زد
حرف اخر
هوایی بود
که ازش پر می شدم
تا روزی
مثل امروز
می بینی
به خس خس افتادم

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤


 

 

يه لحظه سکوت
پخش ميشه
دراز کشيدم
به پهلو
ثانيه ها تلف ميشن 
گرمه
پاهامو جم می کنم
باز مي شم
به پشت
فايده نداره
يه کتاب برمي دارم
پرتش مي کنم
دستا رو گوشا
فشار ميدم
تکرار ميشه
و من ميشنوم
عجيبه
ساعتهاست
کسي سراغم نيومده
I can't hold this day
Anymore
Understand me
Anymore
To tread this fantasy, openly
What have I done
Ooh this uncertainty, is taking me over

  
نویسنده : .. ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤


 

 


شما مي فهميد
و مي شناسيد
واز من مي خواهيد
چشمانم را کمي بازتر
و افکارم را متمرکز
در اينجا
من نمي فهمم
که اين پوچي از کجا امده
تا کجا مي برد
در اين زندگي اي
که شما ساخته ايد
در اين همه تکاملي
که شما باعث شديد
چيزهايي هست
که حقيقتش را نمي دانم
..

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤


 

 

نمي خوام بيدار شم
اينو مي دونم
اين رويا
با تموم تلخی هاش
مزه کرده
نبايد تموم شه
اين hyper chondriac music
کش ميده
روياهامو
نمي تونم واقعی زندگي کنم
و اينا فک  مي کنن
مشکل داري
و حالا جا داره
تا بخواد پاره شه
اینا خسته شدن
اما من نه
من میرم
تا هر کجا کش بیاد
به قیمت از دست دادن
ارزوهایی خفته
ادامه میدم
تا سرانجام
تا بی نهایت
می سوزم
که سوختم
و می سازم
..
..
?Who really cares anymore
?Who restrains

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤


 

 

مادر بافتني مي بافد
پسر پيکار مي کند
مادر اين را طبيعي مي داند
اما پدر
پدر چه مي کند؟
پدر کار مي کند
همسرش بافتني مي بافد
پسرش پيکار مي کند
و خودش کار مي کند
پدر اين را طبيعي مي داند
و پسر
پسر چه فکر مي کند؟
پسر اصلا هيچ فکري نمي کند
پسر
مادرش مي بافد
پدرش کار مي کند
و او پيکار مي کند
وقتي که جنگ تمام شود
او هم مثل پدرش کار مي کند

 

 

  
نویسنده : .. ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤


 

 


پاره ي صفر
تنهایی
چرا اينهمه فرق مي کنه تنهايي با تنهايي
چرا تنهايي ته گور فرق مي کنه با تنهايي اتاق؟
فرق مي کنه با تنهايي ته چاه...؟با تنهايي زهدان.
چرا تنهايي ازل فرق مي کنه با تنهايي ابد...؟

  
نویسنده : .. ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

 


بي حرکت ايستاده
خيره به زمين
صورتش حالتي نداره
تظاهر مي کنه
به بي تفاوتي
به نارضايتي

Come in, babe
Across these purple fields
The sun has sunk behind you
Across these purple fields
That idiot-boy in the corner
Is speaking deviated truths
Come on, admit it, babe
It's a wonderful life
If you can find it
If you can find it
If you can find it
It's a wonderful life that you bring
it's a wonderful thing

  
نویسنده : .. ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

 



انترک  تموم شد
حالا اومدي رو صحنه
انرژي اي نداري
انگيزه اي هم اگه باشه
خيلي محوه
با اين تشويق فريبنده
ميگم تشويق
توهم
مثل استراحت بين دو راند
حالا مي توني بري يه بستني هم بخوري
يا قرص خواب
فرقي نمي کنه
اين که نفهمي
يا خودتو بزني به نفهمي
به بي خيالي
بعد که رفتي وسط
خونسرد
مي چرخي
مي چرخي
مي افتي
بقيه مي چرخن
مي بيني
کفشايي پليشده داور
به طرفت ميان
خطاهايي که شمرده ميشه
تماشاچي هايي که تو رو نديدن
يه نفر هست
که ازت مي خواد پا نشي
قيافش قابل تشخيص نيست
مثل يه تابلو
دختري روي تخته سنگي
کنار رودخونه
با پاهايي تا زانو در اب
از سردي اب مي گه
از گرمي سنگ
دستمو مي گيره
با انگشتاي باريک و بلند
رويايي
ملتمسانه نگاش مي کنم
تنم گرم ميشه
شايد دلش مي سوزه
دستامو باز مي کنم
از دو طرف
روي سنگ مي ايستم
باوجودي پر
از ترس
از حماقت

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

 

يعني همه دست و پا زدن سر همينه!
که خودمو اخر خط ببينم
در حال سقوط
مي دونم اين ارضام مي کنه
حالا چي قراره بدترين باشه
يا کي قراره هلم بده
همه دست و پا زدن سر اينه
که مهر بزنم به تموم اشتباهاتم
شايد باز متولد شدم
کي مي دونه
اون لحظه
گند زده بشه به تموم احساساتم
و بفهمم چه گهي بودم
واقعي تر زندگي کنم
شايد بعد از اين
حالا اما چيزي عوض نشده
يعني قرار نيست عوض بشه
تا اون روز که همه بيفته گردن خودم
من از خودم خيلي بيشتر از اينا انتظار داشتم
از بقيه هم
اينم بيشتر تو حماقت غرقم کرد
گفتم حالا هم چيزي عوض نشده
دوست داشتم شجاعتر مي شدم
ساده تر
فلش بک
به  اولين روزي که حس کردم
يا خواستم متفاوت باشم
حتما کاتش مي کنم
..
شايد يه نفر باشه
اون بالا
که دلبستگي اي داره
مثل يه بچه به عروسکش
بعد تاريخ مصرف منم يه روز تموم بشه
و دورم بندازه
منم مثل بقيه
منتظر يه معجزه
مثل خودم
تنها
شب بود
پشت به رودخونه نشسته بودم
پيرمردي خنديد
برگشتم
داد زدم
پيرمرد بلند خنديد
خواست عکسي رو نشونم بده
به اتيش خيره شدم
پسري روبرو داشت حرف مي زد
خوش زبون بود
گوشامو گرفتم
صداش بلند و بلند تر شد
بهش خنديدم
داد زد
خنديدم
عکسو انداخت تو اتيش
پسر با دودي سفيد محو شد
انگار هيچوقت نبود
عکساي زيادي داشت
به طرف رودخونه رفتم
عکسي جدا کرد
سطلی پر کردم
عکسو انداخت تو اتيش
مي خنديد
چوبها سرخ شدند
سطلو خالي کردم
چوبها سياه
عکس مي سوخت
پيرمرد محو شد
هوا ابري
باد سردي مي اومد
بالاي پله ها
صداي پيرمرد از پشت می اومد
بر نگشتم
به تمسخر
با صدايي شبيه کوهن خوند
It's over, it ain't going
any further

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤


 

 

 دیگه هر کی
خودتو بروز می دی
می شینه فکر می کنه
به تو
به خودش
و اینکه چقدر می فهه
یا نمی فهمی
تو هم بشینی فکر کنی
اینکه چرا اصرار داره به مانند رفتار کنه
میگی کم ظرفیته
شاید
تقصیر خودته
که بروز می دی
حالا چی داری
یا نداری
مبهم که نباشی
بهشون جرات دادی
که تصمیم بگیرن
بیان و هر گهی می خوان بزنن
سر سیری یه مش کسشر بگن
تو می مونی و یه دست
چن تا ورق رو شده
..
..
ادما میان و میرن
نه صمیمیتی مونده،نه سو تفاهمی
چه دو نفر چه  جمع
لب باز نمی کنی
تا اونا بروز بدن
تا چه می دونم
پاره شن
تا تو بفهمی که کی می فهمه
مبهم بمونی
اینبار
در نقش اونا
وانمود کنی
به داشتن نداشته ها
به کردن نکرده ها
بالغ جلوه می کنی
می رسی به این
که چی
اکه تونستی یه بار
فقط یه بار
اون چیزی رو که خواستی منتقل کنی
به هر کی
که مثل اینا فکر نکنه
که سریع مدعی نشه
که ...
..
مگه فرقی می کنه
حالا اینا تاییدت کنن
یا تحقیر
ته ماجرا کسی نمی گه چته
یا اگه بگه
و تو هم بگی
چی می مونه
جز تنهایی

  
نویسنده : .. ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳